مطالب خش برا شما
 
قالب وبلاگ

با سلام خدمت شما دوست گرامی

 

خدمتتون عرض کنم که دوست دارم در راستای طراحی در فوتوشاپ  یه سری آموزش طراحی  رو در وبلاگم ارائه بدم  اگه دوستای خوبم احتیاج دارن یا علاقه دارن با نظرشون به من اعلام کنن تا من بررسی کنم اگه زیاد متقاضی داره به صورت حرفه ای آموزششو بزارم.

پس لطفا با نظرتون منو همراهی کنین دوست خوبم

با تشکر

[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 23:31 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

به وبلاگ منم سر بزنین گناه دارم خو

در ویرانه های کاخ فراموشی

گاهی

نگاهی

یادی

از ما هم داشته باشد

باریکلا دوستوکای خوووب.

[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 21:57 ] [ ندا رحیمی ] [ ]


يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار 
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ 
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره 
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... 
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن 
يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ 
خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که 
بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه 
مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
 
 
نکته مدیریتی : قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت  ارزیابی کنید


[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 16:20 ] [ ندا رحیمی ] [ ]


یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد.
یادمان باشد که :
هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
یادمان باشد که :
آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.
یادمان باشد که :
لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادمان باشد که :
محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستن
یادمان باشد که :
من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادمان باشد که :
برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود.
یادمان باشد که :
آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادمان باشد که :
نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم.
یادمان باشد که :
هرگر به تمامی ناامید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادمان باشد که :
گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادمان باشد که :
بجز خاطره ای هیچ نمی ماند.
یادمان باشد که :
منتظر ِ تنها یک جرقه است، انبار مهمات.
یادمان باشد که :
کار رهگذر عبور است، گاهی بر می گردد، گاهی نه.
یادمان باشد که :
در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادمان باشد که :
امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست

[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 16:18 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
سخت آشفته و غمگین بودم به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم می گیرند
درس ومشق خود را



باید امروزیکی رابزنم ، اخم کنم و نخندم اصلا
تابترسند ازمن
وحسابی ببرند
خط کشی آوردم درهوا چرخاندم
چشم ها درپی چوب ، هرطرف می غلطید
مشق هارابگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید !



اولی کامل بود خوب ،دومی بدخط بود برسرش داد زدم
سومی می لرزید خوب گیر آوردم !!!



صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود
دفترمشق حسن گم شده بود
این طرف آنطرف ، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟



بله آقا اینجا
همچنان می لرزید



پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفترمن گم شده آقا همه شاهد هستند
مانوشتیم آقا



بازکن دستت را



خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
اوتقلا می کرد چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد
گوشه ی صورت اوقرمز شد

هق هقی کرد وسپس ساکت شد
اما همچنان می گریید
مثل شخصی آرام بی خروش وناله

ناگهان حمدالله درکنارم خم شد
زیر یک میز ، کناردیوار ، دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش دفترمشق حسن



چون نگاهش کردم خوش خط وعالی بود
غرق در شرم وخجالت گشتم
جای آن چوب ستم ، بردلم آتش زد

سرخی گونه او به کبودی گردید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش ویکی مرد دگر
سوی من می آیند خجل و دل نگران

منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام گفت : لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما
گفتمش چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده بچه ی سر به هوا
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است زیر ابرو وکنارچشمش
متورم شده است
درد سختی دارد
می بریمش دکتر با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک
غرق اندوه وتاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
اوچه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم
به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود
و نمی دانستم
من از آن روز معلم شده ام ….

او به من به یاد آورد این کلام از مولا را
که به هنگامه ی خشم
نه به فکر تصمیم
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید ،گرهی بگشایم
با خشونت هرگز ؛ هرگز


[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 16:43 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
ماکروسافت هم به فکر افتاد

سلام به همه .به هر حال ماکروسافت دید دیگه از FaceBook و نمیدونم میل و نمیدونم آف و هرچی هست حتی تلوزیون و رادیو ایران هم دیگه پ نه پ توشون هست و روش کلید هستن ، دیگه اونم دست به کار شد
 

ActiveDaneshjoo.Net --  اگر عکس باز نشده show pic یا  Reload کنید

[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 16:27 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
مهارت خود را در محاسبه سریع بیازمایید

 
ابتدا ثانیه شمار ساعت خود را نگاه کنید و پس از خواندن سئوال و پاسخ، مجددا ثانیه شمار را کنترل کنید و زمان خود را با بهترین پاسخ ها مقایسه کنید
 

از96 ماهی شما 55 تا غرق شد چند تا ماهی دارید؟

جواب در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 16:15 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

Apple

میوه مورد علاقه استیو جابز مؤسس و بنیانگذار شركت اپل، سیب بود و بنابراین اسم شركتش را نیز اپل (به معنی سیب ) گذاشت.
 

Google
گوگل در ریاضی نام عدد بزرگی است كه تشكیل شده است از عدد یك با صد تا صفر جلوی آن. مؤسسین سایت و موتور جستجوی گوگل به شوخی ادعا می‌كنند كه این موتور جستجو می‌تواند این تعداد اطلاعات (یعنی یك گوگل اطلاعات ) را مورد پردازش قرار دهد
 
بقیه در ادامه مطلبه دوست خوبم



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 16:08 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
contact,email,flower,envelope
 
بیاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد؛

اما هرزمان که تنهء جماعتِ نادان تکانم داده، شنیده ام که: «مگه کوری؟!»!

------------

اگر روزی حس کردی در یکزمان، عاشق دونفرهستی، دومی را انتخاب کن؛

چون اگرعاشق اولی بودی، به دومی دل نمیدادی!

-----------

همیشه جوری زندگی کن، که «ای کاش»، تکیه کلام پیریت نشود

------------

 بقیه در ادامه مطلبه دوست خوبم



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 16:03 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

فقط یه زن ایرانی میتونه ملکه زیبایی دنیا رو ببینه بعد با غرور بکه : این کجاش زیباست

  ----------------------

آیا میدانید
 
با حذف جمله “خب دیگه چه خبر” از زبان پارسی
ارزش سهام مخابرات با کاهش ۸۰ درصدی مواجه میشود ! ـ

-----------------

یارو تو جهنم بوده سرشو میکنه تو بهشت میگه آب جوش نمیخواین؟

 

میگن نه، میگه پس یه موز بده !
----------------- ـ

 

 

توی مترجم فارسی به انگلیسی زدم کوکو سبزی نوشت : ـ
where is where is Vegetable


-------------------

حداقل هر 39 روز یکبار از دوستتان خبر بگیرید که اگر مرده بود به چهلمش برسید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 15:55 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 15:22 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

بسیاری از کارآفرینان و صاحبان مشاغل دارای وب سایت های خاص خود هستند که از آن به عنوان یک ابزار قدرتمند برای تبلیغ محصولات خود بهره می گیرند. همچنین از طریق آن با رقبای خود مبارزه تجاری می کنند. کسب درآمد خوب نیز یکی دیگر از مزایای داشتن یک وب سایت حرفه ای است. داشتن یک وب سایت حرفه ای دارای مزایای فراوانی است، از جمله اینکه می تواند سطح شغل شما را بالاتر ببرد. اکثر مردم تنها چند ثانیه در یک وب می مانند و اگر آن وب حرفه ای طراحی نشده بود بلافاصله از آن خارج می شوند.


داشتن یک وب سایت حرفه ای نه تنها درآمد زا است، بلکه کمک می کند سابقه، اعتبار و شهرت آنلاین نیز پیدا کرده و اعتماد مخاطبین را به برند خود جلب کنید. اما چگونه می توان یک وب سایت حرفه ای طراحی کرد؟ در اینجا چند نکته کلیدی در مورد طراحی یک وب سایت حرفه ای را به شما خاطر نشان خواهیم کرد.

1. برداشت و تاثیر اولیه


ادامه مطلب
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 14:42 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

با سلام خدمت تمامی اعضای ایران وب۳

امیدوارم حالتون خوب باشه و امتحانات رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید.

 به استحضار میرسانم که در زمینه فوتوشاپ هر عکسی که داشتین و خواستین مرحله به مرحله آموزش طراحی اون عکسو یاد بگیرین (یا سوالی در زمینه طراحی داشتین و همچنین طراحی کارت ویزیت)در خدمتتون هستم.

با تشکر. 

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 22:30 ] [ ندا رحیمی ] [ ]


 


 

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و پولدار به دنبال ارامش زندگی فقیر است،

 

کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است،

 

پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه سالمند است،

 

آنان كه رفته اند در آرزوی بازگشت، وآنان كه مانده اند در دل رويای رفتن دارند...

خدایا، کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمیرسد ؟


[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:57 ] [ ندا رحیمی ] [ ]


مردی با خدا کنار ساحل راه میرفت ، به پشت سرش نگاه کرد
و دید از روزهای سخت رد پای یک نفر به جا مانده در حالی که در روزهای خوش رد پای دو نفر مانده
به خدا گلایه کرد چرا در روزهای سخت کنارم نبودی؟؟
خدا گفت: آن رد پای من است و تو در آغوش من بودی

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:56 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:51 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:47 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب 
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست


[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:43 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب میشود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند . پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت درمی گذرم . ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند . عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟ ملانصرالدین می فرماید : انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم!

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:36 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
کوچکترین پل بین المللی دنیا
Description: کوچکترین پل بین المللی دنیا
. تصویری که می بینید کوچکترین پل بین المللی دنیا می باشد که جزیره
سمت چپ که متعلق به کانادا می باشد را به جزیره سمت راست که متعلق به آمریکا می باشد وصل می کند
 
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:28 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران
...
================

شما یادتون نمیاد هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه

================

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد !

================

شما یادتون نمیاد بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره !

================

شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار !

================

شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟

================

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !

================

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو !

================

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !

================

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده !

================

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !

================

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !

================

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

================

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ولی سمت چپی ها نو بود !

================

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !

================

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم !

================

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم !

================

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !

================

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درختان اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود !

================

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

================

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!!

================

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی !

================

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !

================

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف میخواست با صوت بخونه

================

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !

================

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !

================

چه شیطونی هایی می کردیم
یادش به خیر
یاد کودکی.......و زمان خوبم
و همه بچه های اون موقع....
یاد اون روزا بخیر...........


[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:27 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
آیا می دانستید؟
 

 

کسانی که سوار رولر کاستر (قطارهایی که روی ریل های بلند و با شیب زیاد حرکت می کنند) می شوند بیشتر از دیگران در معرض خطر لخته شدن خون در مغز هستند
کسانی که چشمان آبی دارند در شب بهتر می بینند
اسکناس از کاغذ درست نمی شود. از کتان ساخته می شود
ریختن یک قطره کوچک مشروب روی عقرب باعث دیوانگی آنی آن شده و با نیش زدن به خود خودکشی می کند
در هنگام پوست کندن پیاز جویدن آدامس باعث می شود اشک از چشمانتان سرازیر نشود
رودخانه ای هفت برابر بزرگتر از رود نیل در زیر این رود در جریان است
آمریکا29% کل سوخت و 33% برق جهان را مصرف می کند
فقط یکساعت استفاده از هدفون باکتری های موجود در گوش را هفتصد برابر افزایش می دهد
 

 

حشره ای که باعث بیشترین  تلفات جانی برای انسانها می شود پشه است
راست دست ها بطور متوسط 9 سال بیشتر از چپ دستها عمر می کنند
وقتی لبخند می زنیم حداقل سی عضله را به حرکت در می آوریم
بینی سیستم تنظیم هوای بدن است. هوای سرد را گرم و هوای گرم را خنک می کند و مانع از ورود گرد و غبار را فیلتر می کند
مغز انسان از قویترین کامپیوتر جهان بارها پیچیده تر است و 100 میلیارد سلول عصبی دارد
وقتی کسی می میرد اولین حسی که از کار می افتد شنوایی است
قارچ بزرگی در ایالت اُرگان آمریکا با قدمت 2400 سال وجود دارداین این قارچ 3.4 مایل مربع زمین را پوشانده و هنوز رشد می کند
سگ ژرمن شپرد بیشتر از هر نوع سگی انسان را می گیرد
وقتی انسان به چیز قشنگی نگاه می کند مردمک چشم 45% وبازتر می شود
دکمه پپراهن مردانه در طرف راست و  پیراهن زنانه در طرف چپ دوخته می شود
علت اینکه عسل به آسانی هضم می شود این است که زنبور قبلاً آن را هضم کرده است
هفت میلیون دلار هزینه ساخت کشتی تایتانیک و 200 میلیون دلار هزینه ساخت فیلمی در مورد آن شده است
صدایی که در هنگام شکستن انگشتان به گوش می رسد صدای ترکیدن حباب های نیتروژن است
  

تنها قسمتی از بدن که خون به آن نمی رسد قرنیه چشم است. قرنیه مستقیماً اکسیژن را از هوا می گیرد


[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 15:21 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید...!

اگر هر روز شارژش میکردید...!
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید...!
پایِ صحبت‌هایش می نشستید
... پیغام‌هایش را دریافت میکردید...!
پول خرجش میکردید...!
... براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید...!
دورش یک محافظ محکم میکشیدید...!
در نبودش احساسِ کمبود میکردید...!
حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی...!
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید...!
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌...!
و اگر همیشه....همراهِ اولتان بود.............
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست...!
در ضمن اضافه میکنم الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید،،
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . جواب آقایون: و هر چند وقت ۱ بار هم چون گوشی قدیمی میشه تعویضش کرد

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 12:57 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

فرزندم! پرسیده بودی، خدا کجاست؟ تو زمینه؟ و من جواب دادم: نه عزیزم، خدا همه جاست. روی زمین، آسمون، روی کوه و تو به من گفتی: مامان تو دروغ می گی، چون وقتی باهم به کوه رفتیم من خدا رو ندیدم و من در جواب گفتم خدا دیدنی نیست، خدا مثل نوره.

سؤال عجیبی است. چرا می‌ گویم عجیب؟ برای این که من هم این سؤال را وقتی به سنّ تو بودم از پدرم پرسیدم. و پدرم برایم تعریف کرد که او هم این سؤال را از پدرش پرسیده؛ و پدربزرگ من از پدرش… این است که عجیب است.

راستش را بخواهی این سؤال، سؤالِ همه‌ی فرزندان آدم است؛ و چه سؤال خوبی است. می ‌دانی چرا؟ حالا برایت می ‌گویم.

همه‌ی ما گم کرده ‌ای داریم که نامش خداست! و همه دنبالش می ‌گردیم و خودمان نمی ‌دانیم. بگذار برایت مثالی بزنم: فرض کن کودکی حیران و سرگردان، این سو و آن سو می‌چرخد و می‌گرید و از این و آن سراغ کسی را می‌گیرد. این «پرسیدن» و «گریستن»، نشان از دو چیز دارد:

نخست آن که «حتماً کسی وجود دارد» که نشانش را از این و آن می ‌گیرد؛

و دوم آن که «حتماً او را دوست دارد» که از فراقش می ‌گرید.

راحت‌تر برایت بگویم، «پرسش» آن کودک، نشانه‌ی «عقل» اوست و «گریستن» نشانه‌ی «عشق» او.

و خدا، این «عقل» و «عشق» را برای همین به فرزندان آدم داده است که او را بخواهند و بجویند و بیابند. و حالا خوشحالم که تو، هم عقل داری و هم عشق.

خدای مهربان تو، در همین نزدیکی‌هاست. نزدیک‌تر از آن‌چه فکر کنی؛ نزدیک‌تر از رگ گردن؛ نزدیک‌تر از خودت… فقط باید کمی، فقط کمی بهتر ببینی، بهتر بشنوی و بیش‌تر فکر کنی، همین!

آن وقت است که تمام زیبایی‌ها را نشانی از نشانه‌های «جمال خدا»، و تمام عظمت‌ها را نشانی از نشانه‌های «جلال خدا» خواهی یافت.

خدا کجاست؟

آن وقت است که حس می‌کنی چقدر به او نزدیکی و او نیز چقدر به تو نزدیک است. آن ‌قدر نزدیک و صمیمی که بی‌واسطه‌ی این چشم و گوش، محو زیبایی‌هایش می‌شوی و صدایش را می‌شنوی و احساس می‌کنی چه‌قدر دوستش داری.

آن وقت است که اگر نیم‌شبی یا سحرگاهی ـ و یا هر وقت و بی ‌وقت ـ آرام گفتی: «ای خدای من!»، جواب می ‌شنوی: «چه می‌خواهی بندة من؟»

آن وقت حس می‌کنی که رها و آزادی… و آن وقت است که لذّتِ گفت و گو با محبوب را با هیچ چیز عوض نمی‌کنی.

آری عزیزم… سؤال خوبی است؛ راستی «خدا کجاست؟»

من می‌گویم: «همین نزدیکی ‌ها.»

تو چه می ‌گویی؟

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 4:42 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

سلام عرض میکنم خدمت تمام عزیزان فعال در iranweb3

آخه چی بگم از دست شما هان هان؟؟

یه سری به وبلاگ ما شاگرد تنبلا هم بزنین نظری چیزی بدین بد نمیشه ها!!!

 

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 4:39 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود...... اگه احساسی بود بازم برای تو بود.... ومن قانع به یه نگاهت بودم........نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود ......... یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو....... دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم....... می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه.......
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 21:31 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
آن هنگام كه زائران به سمت پنجره شیطان سنگ می زدند شیطان پنجره را باز كرد و گفت : پنجره دن داش گلیر...آی بری باخ بری باخ :) 
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 21:28 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم
لابه لای تمام خاطرات گذشته...
تمام خوبهایم را  ورق زدم...
لحظه به لحظه اش را...
رد پایت همه جا جاریست...
اما...
دوباره تکرار داستان همیشگی
نبود تو و انتظار من...!!!
امروز را هم دوباره دنبالت می گردم......مثل همه روزهای نبودت!!!
امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!
شاید برگی را از قلم انداخته باشم!
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 21:25 ] [ ندا رحیمی ] [ ]

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم...

[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 21:20 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
دیدم دلم گرفته !................هوای گریه دارم ...............تو این غروب غمگین دور از رفیق و یارم ..........دیدم دلم گرفته ............دنیا به این شلوغی این همه آدم اما ............من کسی رو ندارم ..............دیدم غروبه اما نه مثل هر غروبی ...........پهنای آسمونه ............هرگز ندیده بودم از غم به این شلوغی ..........دیدم که جاده خسته س ...........از این که عمری بسته س اونم تمام حرفاش ...............یا از هجوم بارون ............یا از پلی شکسته س اونم تمام راهاش یا انتها نداره .............یا در میونه بسته س من و غروب وجاده ...............رفتیم تا بی نهایت ..........از دست دوری راه یکی نداشت شکایت ................گم شدیم از غریبی ..............من و غروب و جاده از بس هوا گرفته .............از بس که غم زیاده ...........پر از غبار غم بود هر جا نگاه می کردی ...........کی داشت خبر که یک روز میری که بر نگردی!!!!!!.
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 21:13 ] [ ندا رحیمی ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

یه سری مطلبای جالب دوس دارم براتون بزارم که هیجااا ندیدین!! امیدوارم خوشتون بیاد دوستان خوبم. نظر یادتون نره.
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب

آمار سایت

فال امروز